شیمای سمپادی

یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت!

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا

ما همه آفتاب گردانیم

 اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛

که دیگر آفتاب گردان نیست

 

 آفتاب گردان کاشف معدن صبح است وبا سیاهی نسبت ندارد
این ها را گل آفتابگردان به من گفت

 ومن تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین

 و هر گلبرگش شعله بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت
 

 

آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد

 مطمئن است که او خود  خورشید را پیداخواهد کرد

کسی به او یاد نمی دهد که خورشید کجاست  
آفتابگردان هیچ چیز را با خورشید اشتباه نمی گیرد

 

 اما انسان همه چیز را با زندگی  اشتباه می گیرد
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند

 او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد .
او همه زندگی اش را وفق نور می کند

 در نور به دنیا می آید و در نور می میرد

نور می خورد و نور می زاید

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است

بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد؛
آفتابگردان گفت :  روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد

 دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند

 و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم

 تو فاصله ها را چطور پر می کنی ؟

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد

 گفتگوی من و آفتابگردان نا تمام ماند

 زیرا که او در آفتاب غرق شده بود
جلو رفتم بوییدمش ، بوی خورشید می داد

 تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم

داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت :  نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد

نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط من! نظرات ()

میشه گفت کلا ممکنه از آسمون سنگ باریده باشه!حالا... تصور کن یه بچه رو که توی سن چهار سالگی با آموخته های قبلی از رفتن به گردش !جارو رو تو خونشون آتیش بزنه و سه تا سیب زمینی بزاره روش!(دستش به مرغ ها نمی رسیده والا حتما اونا رو بر میداشته!) حالا همین بچه رو تصور کنین تو چهار سالگی تست اعصاب که با لرزش دست زنگش به صدا در میادو با سیم ساخته و همین طوری (بدون زنگ و وسایل اضافی دیگر!)زده به برق!!فیوز که میپره مامانش میگه نترسیا!فیوز پریده و اونم میگه نه مامان من اینو زدم به برق!! توی همون سال توی یه شبکه ی تلویزیونی داشته ماهیا رو نشون میداده که لب ساحل در حال جون دادنن و آب بهشون نرسیده!اونم دلش میسوزه و بلند میشه میره یه سطل آب بر میداره میریزه تو تلویزیون که ماهیا نمیرن!!مردن همانا و متوفی شدن تلوزیون نو همان!! یه دوسالی بعد تصمیم میگیره رابطه دوستی شو گسترش بده و با بچه ها بازی کنه!ولی چون کلا تو نخ عروسک و این خاله بازیا نیست توپشو برمیداره میره با پسرا فوتبال بازی میکنه و اگر اونا نمی زاشتن گل بزنه یا دروازرو با خودش میبرد یا موهاشونو میکشید!!اونام بیچاره ها کوتاه میومدن! وقتی کلاس اول میشه چون دیکته رو دقیقا عین کتاب میگفتن!!تند تند از رو ذهنیاتش می نوشته و بلند میشده غلطه بچه ها رو پس از تنبیه کردن اونا براشون درست میکرده و از همون اول میشه دستیار اجباری معلما!معلم بیچاره هی میگه بچه مگه نیمکت میخ داره نمیشینی؟ولی این گوشش در بوده و اون یکی دروازه! وقتی میره دوم انقد کارت امتیازی جمع کرده بوده ناظم بهش میگه بیا این ساعت و ماشین حساب(تاپ ترین هدیشون!)مال تو!دیگه انقد نیا اینجا!!کمد ماله تو!! وقتی سوم میشه ازون محل میرن و اون بچه دیگه هم بازی نداشته!!تو همسایه هاشونم همه بچه هاشون هم خیلی بزرگ بودن هم یه دونه دخترم نداشتن!!اونم کم نمیاره !میرفته مدرسه و اونجا دوست پیدا میکنه! حالا دیگه چهارمه و برای اینکه انقد تو مدرسه آتیش نسوزونه میکننش انتظامات!که نتیجش این میشه که هرکی اول بود و گریه میکرد که زنگ آخر مامانش نیومده دنبالش میبردش میرسوندش خونشون!!یا زنگ تفریح برای خوشحال کردنشون براشون تغذیه میخریده!و پدر اون بچه تصمیم میگیره بره به مدرسه بگه ول کنین بچه رو!چی کارش دارین؟نمی خواد انتظامات شه! پنجم که میشه تنها سالیه که تو محل خودشون درس میخونه و دیگه میره ازون جا!! همین بچه روی تمام آپارتمانا که کلی زنگ داشته روی زنگاشون چسب می چسبونده و با آرامش تمام از جلو خونه هه رد میشده! میگذره ومیگذره تا به اینجا میرسه که دو سال پیش خونشون چن تا از همکارای باباش که خیلیم باهاشون رودر بایستی داشته میان خونشون و چون همه بزرگ بودن نی نی قصه ما میره یه گوشه میشینه!و برای اینکه خالی از عریضه نباشه به تعارف میگه چای میل دارین؟اونام همه باهم میگن بله و این نینیم میگه هرکی میل داره بره خودش بریزه!سر راتون برا منم بیارین!!همانا و چشم غره مادر همان!!که میبینه اوضا کمی خراب بسر میبرد میگه حالا که بله تون محکم بود میرم میارم!! آره دیگه!امروز زهرا پرسید چرا نمیری ته؟وقتی راجع به نینیگیام که تازه چشمه ای از اونها رو بالا گفتم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که تفرش اونقدرام بد نیست!لاقل تنها کاری که کرد این بود که دیگه خیلی از این شیطونیامو انجام نمیدم!یه کم بزرگ شدم! بدترین نفرینی که برام میکنن اینه که ایشالا بچت مثل خودت شه!احتمالا اگه بشه دق که نه!ولی سکته میکنم! همین بچه تو همین بحبوحه ها به سن بیست که میرسه نمیدونه چرا بعضی اخلاقاش انقد با دخترای هم سنش فرق میکنه!آخه فقط خودشم نیست!همه ی صمیمی ترین دوستاشم که نرگس و فافا و پری باشنم این جورین!ولی الان که اومده دانشگاه میفهمه که فقط دنیای کوچیک خودش و دوستاش اونجوری بوده و جامعه اطرافش اون طوری که اون تصور میکرده نیست! حالا چرا اینا رو گفتم؟چون به این نتیجه رسیدم که اگه مثل خانوما رفتار کنم دیگه مشکلی تو ارتباط برقرار کردن چه تو خوابگاه و چه محیط بیرون برام به وجود نمیاد!اینارو تجربی بهش رسیدم و هیچ سندیتی براش ندارم که ارائه کنم ولی دیگه دیگه! اینجا یاد گرفتم که نباید همه چیو از همه لحاظ سنجید چون مردم ممکنه خیلی ساده فکر کنن و منظوری از حرفاشون نداشته باشن! همه ی اینا رو خودم کشف کردم!به امید اکتشافات مفیدتر برای جامعه بشری! امروز برخلاف تصورم سرد نبود!بنا به قولی که به فائزه داده بودم با خودم فلاسک چای برده بودم ولی بوفه مون بهمون لیوان یه بار مصرف نداد!عب نداره !بچس دیگه!دلش با همین کارا خوشه!فائزه ام که نیومد!ولی پشیمون نشدم از این بارکشی اضافه!چون اوفوابعهدهم!!به قولم وفا کرده بوده ام!چه حس خوبی داشتم!ازین به بعد باید یکشنبه ها ۸صب بریم بیابون!زهرا راست میگه!کاش از خوابگاه تا زمین و همچنین دانشگاه تله کابین داشت!این پنج شنبه احتمالا به بهونه ی پالتو باز برم خونمون!خیلی سخته وقتی میخوام برگردم!تا دو روز اینجا غریبی میکنم!
نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط من! نظرات ()

کلی دورم!

 

 

از خودم.

 از خدا!

وقتی یادم میفته که شبای بچه گیم به همه ی امامام شب بخیر میگفتمو یه دور تمام سوره هایی رو که بلد بودم میخوندم از خودم خجالت میکشم.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط من! نظرات ()

یادمه  وقتی اول دبیرستان بودم یه بار معلم شیمی مون بهمون گفت با کسی که پای تختس حرف نزنین!بعدش یکی از دوستام رفت پا ی تخته وبغل دستیم داشت باهاش حرف می زد که من به شوخی بهش گفتم با اونی که پای تختس حرف نزن!که معلممون هم شنیدو فکر کرد که من اونو مسخره کردم!محکم اسممو صدا کرد و گفت میندازمت بیرونا!!منم مونده بودم که چی میگه(اصولا وقتی کسی دعوام میکنه خندم میگیره!!)زدم زیر خنده!اونم بهم اخم کرد.و منم بهم برخورد !چون تا اون موقع بهترین شاگرد کلاسش از نظر درسی بودم(شیمی عشق!!)زنگ بعدم با اون کلاس داشتیم!داشت چگالی که ده بار راهنمایی یاد گرفتیمو درس میداد وقتی دید من که یه لحظه ام آروم نمیموندم سرم پایینه و با کفشم بازی میکنم اسمم و صدا کرد و گفت تو بلدی .بگو ینی چی؟منم خیلی راحت شونه هامو انداختم بالا و گفتم بلد نیستم!چند بار ازم خواست که بگمو منم ساکت بودم!بعد گفت خوبه!اینم بلد نیستی.منم با قاطعیت کل درسو شروع کردم به دادن!!! بعد کلاس اومد و گفت من به خاطر خودت گفتم منم گفتم چیو به خاطر خودم گفتی؟من شمارو مسخره نکردم و..اون بلند داد زد خب!!!

الانم که الانه وقتی یه بحث طولانی میشه بلند میگم خب...پس کی خب دانشگام میرسه که من ازون تبعید گاه فرار کنم؟15ام جوابش میاد.یعنی فردا...

یاده دبیرستان افتادم....

تخته رو با آب می شستیم و گچ هارو می ذاشتیم تو لوله بخاریو تخته پاککنم قایم میکردیم که معلممون درس نده!

سر هر مناسبتی (بی ربط و با ربط مثلا روز محیط زیست!!)معلمامونو مجبور میکردیم برامون بستنی بخرن!

تو راهرو تا آخرین لحظه که معلم نیومده بود می موندیمو ناظم که میومد میرفتیم تو موتور خونه که یه بار صداش در اومدو بلند جیغ زدیم که خانم دمان فهمید!

اون خروس همسایه که همیشه ساعت نه می خوند!تصمیم گرفتیم از آزمایشگاه شیمی آرسنیک کش بریمو بهش بدیم که خفه بشه!!

کبوترایی که تق می خوردن به شیشه ی کلاس و میوفتادن و آخی گفتن بلند بچه ها!

کیفمونو همه می نداختیمو می رفتیم برداریم معلم برمیگشت میدید ماها همه زیر میزیم!

اذان که می گفتن به محمد رسول الله که میرسیدیم هی صلوات می فرستادیم!

هر معلم مردی که میومد این شعرو میخوندیم:

آناناس/ گل یاس /آقای...مال ماست /مادر دوم ماست!/رو آسمون نوشته /روبال هر فرشته /آقای.../چه زشته!!

در واشدو خل اومد/هیشکی نبود این اومد!

یادش بخیر!!دلم تنگه اون موقع هاست.آقای زندی انداختم بیرون سر هیچ!!!خانم نصیری و ماجرای اعدام مردا!!!میگفت اون موقع ها وقتی مس خواستن مردارو اعدام کنن اونا رو لخت می کردن که درس عبرت بشه.منم که اصلن حواسم نبود یه هو بلند گفتم :میگما!اون موقع ها همه مردم جمع میشدن!به خاطر همین بوده!کلاس مثل بمب منفجر شده بود!

یا اون موقع که آقای ایردموسی می خواست نماد ب.م.م رو بگه کل کلاس داشتن درست میگفتن و من با قاطعیت و جدیت تمام گفتم ب برعکس یعنیƯ!!!!اونم که قاطعیت منو دید نوشت!!تا یه هفته بچه ها تو بودن که چرا حرف 29 نفرو گوش ندادو حرف تو یکی رو نوشت!!

کاش فردا معلوم بشه مهمانیمو پذیرفتن!اونوقت شاید برگردم به همون شیمای شادی که بودم.نه روح یخ زده ای که الان هستم.وقتی فکرشو که میکننم که قراره برگردم اشک تو چشام جمع میشه.

نارنجیی که محتاج دعاس!

نارنجی نارنجی نارنجی...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط من! نظرات ()

سلام.

 

دیگه نارنجی نیستم.می دونی چرا؟چون حس می کنم توی این یک سالی که توی دانشگاه بودم دارن رنگم می کنن.اونجا یاد میگیرم چطور قانونو رعایت کنم و این بیرون!!!اونجا همه دنبال دوس شدنن و این بیرون همه دنبال دشمن تراشی.اونجا...اینجا...

دلم نگرفته.دارم عادت می کنم.یکی میگفت هوش قابلیت تطایق با محیطه.من خوب ساختم با این از دخترای ننرو لوس خوابگامون بدم میو مد ولی ساختم!امسال میرم خوابگاه خود دانشگاه.بازم آدمای جدید!تا حالا ندیدمشون.کلی اتفاقات تازه برام افتاد!فک کنم یه کم بزرگ تر شدم.ولی فک کنم.چون هنوزم وقتی یاد کنکور میوفتم گریم میگیره.فافا امروز کنکور داد.یه فرصت دوباره.من میرم که سد بسازم!!!!ولی نه!!!می خوام فوق بیوتکنولوژی بخونم.از الان شروع کردم که دیگه اون موقع...مثل الان اشکم در نیاد.دیگه صفری نیستم!الان من ترم سه ام!!تموم میشه!خدا دیگه ازم دلخور نیست.خیلی دختر خوبی شدم.یه نارنجیه خوب.

نارنجیه نارنجی که رنگ نمیشه!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط من! نظرات ()

سلام.یه سلام نارنجی.

 

غروب است

من همان بیدم که جامه اش را به پاییز هدیه داد

تا زیباییش را صد چندان کند.

برف چهر خموده ام را گرفته

تا سرو جامه اش را به رخم نکشد.

تا نبینم غرورش را

وتک شاخه های احساسم همه تارو پود هستیم نشکند.

نه سرمای برف

و نه از سردی زمستان

ردش

از همین سو.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط من! نظرات ()

کاش دنیامون انقد کوچیک نبود تا مجبور باشی واسه درس خوندن تو یه شهر دیگه و آشنایی بامردم جدید روزی صد بار از خودت بدت بیاد و بگی کاش میموندمو همون مهندسی کشاورزی میخوندم ولی نمیومدم جایی که مردمش انقد می تونن بد باشن. وقتی پیش خونوادت نیستی تازه میتونی درک کنی چقد جامعه....! دلم تنگه! واسه خودم.واسه نارنجی. واسه اچنچم.واسه درس خوندنم! کاش بود.

 من نارنجی نارنجی.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط من! نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت