شیمای سمپادی
یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت!
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا ما همه آفتاب گردانیم اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛ که دیگر آفتاب گردان نیست آفتاب گردان کاشف معدن صبح است وبا سیاهی نسبت ندارد ومن تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد مطمئن است که او خود خورشید را پیداخواهد کرد کسی به او یاد نمی دهد که خورشید کجاست اما انسان همه چیز را با زندگی اشتباه می گیرد او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد . در نور به دنیا می آید و در نور می میرد نور می خورد و نور می زاید دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد؛ دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم تو فاصله ها را چطور پر می کنی ؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد گفتگوی من و آفتابگردان نا تمام ماند زیرا که او در آفتاب غرق شده بود تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت از خودم. از خدا! وقتی یادم میفته که شبای بچه گیم به همه ی امامام شب بخیر میگفتمو یه دور تمام سوره هایی رو که بلد بودم میخوندم از خودم خجالت میکشم.
یادمه وقتی اول دبیرستان بودم یه بار معلم شیمی مون بهمون گفت با کسی که پای تختس حرف نزنین!بعدش یکی از دوستام رفت پا ی تخته وبغل دستیم داشت باهاش حرف می زد که من به شوخی بهش گفتم با اونی که پای تختس حرف نزن!که معلممون هم شنیدو فکر کرد که من اونو مسخره کردم!محکم اسممو صدا کرد و گفت میندازمت بیرونا!!منم مونده بودم که چی میگه(اصولا وقتی کسی دعوام میکنه خندم میگیره!!)زدم زیر خنده!اونم بهم اخم کرد.و منم بهم برخورد !چون تا اون موقع بهترین شاگرد کلاسش از نظر درسی بودم(شیمی عشق!!)زنگ بعدم با اون کلاس داشتیم!داشت چگالی که ده بار راهنمایی یاد گرفتیمو درس میداد وقتی دید من که یه لحظه ام آروم نمیموندم سرم پایینه و با کفشم بازی میکنم اسمم و صدا کرد و گفت تو بلدی .بگو ینی چی؟منم خیلی راحت شونه هامو انداختم بالا و گفتم بلد نیستم!چند بار ازم خواست که بگمو منم ساکت بودم!بعد گفت خوبه!اینم بلد نیستی.منم با قاطعیت کل درسو شروع کردم به دادن!!! بعد کلاس اومد و گفت من به خاطر خودت گفتم منم گفتم چیو به خاطر خودم گفتی؟من شمارو مسخره نکردم و..اون بلند داد زد خب!!! الانم که الانه وقتی یه بحث طولانی میشه بلند میگم خب...پس کی خب دانشگام میرسه که من ازون تبعید گاه فرار کنم؟15ام جوابش میاد.یعنی فردا... یاده دبیرستان افتادم.... تخته رو با آب می شستیم و گچ هارو می ذاشتیم تو لوله بخاریو تخته پاککنم قایم میکردیم که معلممون درس نده! سر هر مناسبتی (بی ربط و با ربط مثلا روز محیط زیست!!)معلمامونو مجبور میکردیم برامون بستنی بخرن! تو راهرو تا آخرین لحظه که معلم نیومده بود می موندیمو ناظم که میومد میرفتیم تو موتور خونه که یه بار صداش در اومدو بلند جیغ زدیم که خانم دمان فهمید! اون خروس همسایه که همیشه ساعت نه می خوند!تصمیم گرفتیم از آزمایشگاه شیمی آرسنیک کش بریمو بهش بدیم که خفه بشه!! کبوترایی که تق می خوردن به شیشه ی کلاس و میوفتادن و آخی گفتن بلند بچه ها! کیفمونو همه می نداختیمو می رفتیم برداریم معلم برمیگشت میدید ماها همه زیر میزیم! اذان که می گفتن به محمد رسول الله که میرسیدیم هی صلوات می فرستادیم! هر معلم مردی که میومد این شعرو میخوندیم: آناناس/ گل یاس /آقای...مال ماست /مادر دوم ماست!/رو آسمون نوشته /روبال هر فرشته /آقای.../چه زشته!! در واشدو خل اومد/هیشکی نبود این اومد! یادش بخیر!!دلم تنگه اون موقع هاست.آقای زندی انداختم بیرون سر هیچ!!!خانم نصیری و ماجرای اعدام مردا!!!میگفت اون موقع ها وقتی مس خواستن مردارو اعدام کنن اونا رو لخت می کردن که درس عبرت بشه.منم که اصلن حواسم نبود یه هو بلند گفتم :میگما!اون موقع ها همه مردم جمع میشدن!به خاطر همین بوده!کلاس مثل بمب منفجر شده بود! یا اون موقع که آقای ایردموسی می خواست نماد ب.م.م رو بگه کل کلاس داشتن درست میگفتن و من با قاطعیت و جدیت تمام گفتم ب برعکس یعنیƯ!!!!اونم که قاطعیت منو دید نوشت!!تا یه هفته بچه ها تو بودن که چرا حرف 29 نفرو گوش ندادو حرف تو یکی رو نوشت!! کاش فردا معلوم بشه مهمانیمو پذیرفتن!اونوقت شاید برگردم به همون شیمای شادی که بودم.نه روح یخ زده ای که الان هستم.وقتی فکرشو که میکننم که قراره برگردم اشک تو چشام جمع میشه. نارنجیی که محتاج دعاس! نارنجی نارنجی نارنجی... دیگه نارنجی نیستم.می دونی چرا؟چون حس می کنم توی این یک سالی که توی دانشگاه بودم دارن رنگم می کنن.اونجا یاد میگیرم چطور قانونو رعایت کنم و این بیرون!!!اونجا همه دنبال دوس شدنن و این بیرون همه دنبال دشمن تراشی.اونجا...اینجا... دلم نگرفته.دارم عادت می کنم.یکی میگفت هوش قابلیت تطایق با محیطه.من خوب ساختم با این از دخترای ننرو لوس خوابگامون بدم میو مد ولی ساختم!امسال میرم خوابگاه خود دانشگاه.بازم آدمای جدید!تا حالا ندیدمشون.کلی اتفاقات تازه برام افتاد!فک کنم یه کم بزرگ تر شدم.ولی فک کنم.چون هنوزم وقتی یاد کنکور میوفتم گریم میگیره.فافا امروز کنکور داد.یه فرصت دوباره.من میرم که سد بسازم!!!!ولی نه!!!می خوام فوق بیوتکنولوژی بخونم.از الان شروع کردم که دیگه اون موقع...مثل الان اشکم در نیاد.دیگه صفری نیستم!الان من ترم سه ام!!تموم میشه!خدا دیگه ازم دلخور نیست.خیلی دختر خوبی شدم.یه نارنجیه خوب. نارنجیه نارنجی که رنگ نمیشه! غروب است من همان بیدم که جامه اش را به پاییز هدیه داد تا زیباییش را صد چندان کند. برف چهر خموده ام را گرفته تا سرو جامه اش را به رخم نکشد. تا نبینم غرورش را وتک شاخه های احساسم همه تارو پود هستیم نشکند. نه سرمای برف و نه از سردی زمستان ردش از همین سو. کاش دنیامون انقد کوچیک نبود تا مجبور باشی واسه درس خوندن تو یه شهر دیگه و آشنایی بامردم جدید روزی صد بار از خودت بدت بیاد و بگی کاش میموندمو همون مهندسی کشاورزی میخوندم ولی نمیومدم جایی که مردمش انقد می تونن بد باشن. وقتی پیش خونوادت نیستی تازه میتونی درک کنی چقد جامعه....! دلم تنگه! واسه خودم.واسه نارنجی. واسه اچنچم.واسه درس خوندنم! کاش بود. من نارنجی نارنجی.
این ها را گل آفتابگردان به من گفت
آفتابگردان هیچ چیز را با خورشید اشتباه نمی گیرد
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند
او همه زندگی اش را وفق نور می کند
آفتابگردان گفت : روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد
جلو رفتم بوییدمش ، بوی خورشید می داد
:ادامه مطلب:
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

